
خاطره مجری شبکه استانی اصفهان از توصیه شهید عرب به رزمندگان در عملیات والفجر 4 در پاسگاه سیاناو مریوان
خاطره آقای علیرضا نوری از همرزمان شهید عرب از آخرین سرکشی شهید عرب از جاده خندق (یکی از محورهای عملیات بدر در شرق دجله) در روز شهادت ایشان در 12 اردیبهشت ماه سال 1364
◾️ این آخرها ایشان برای ما به منزله ی یک ستون و یک پدری بود که حل اختلافات و حل مشکلات و معضلات لشکر را با ایشان در میان می گذاشتیم و بیشتر بچه هایی که الان مسئولیتهای مختلفی دارند از آنهایی هستند که زیر دست او بزرگ شدند و فرماندهی و صداقت و اخلاص و مدیریت را از ایشان یاد گرفته اند.
◾️ همانطور که می دانید هر رزمنده ای در حالت عملیات یک ویژگی خاص خودش را دارد مثلا یک رزمنده زیر اتش خوب میرود یکی راننده آمبولانس میشود و مجروح حمل مینماید و دیگری در عملیات خوب کار میکند و یکی هم امدادگر خوبی هست ولی برادر عزیزمان عرب هم از لحاظ امدادگری و هم از لحاظ آمبولانس و هم از لحاظ مسئولیت محوری و هم از لحاظ خوب فکر کردن و خوب عمل کردن و از هر لحاظی استاد بود و ما هر موقع کارمان گیر میکرد به ایشان رجوع میکردیم و ایشان ما را راهنمائی مینمود از تدارکاتی در رساندن نیرو به خط خیلی ماهر بود.
◾️ شهادت برادر عزیز قربانعلی عرب اضافه بر اینکه این لشکر را داغدار و این لشکر یک سردار بزرگ را از دست داد برادر عرب یک پدر مهربان و دلسوز برای این لشکر بود که از دست رفت چرا که شهید عرب علاوه بر اینکه پدری دلسوز بود با نیروهای عادی، نیروهای بسیج ، با نیروهای سپاه و با کلیه نیروها تک تک صحبت میکرد و به درد و دل آنها گوش میداد.
◾️ شهید عرب از کسانی بود که خیلی عاشق بود و هدفش را شناخته بود و ایشان در همان سختترین شرایط جنگ با نیروها برخوردی خیلی خوب داشت بطوریکه افرادی هم که در عملیاتها شرکت میکردند در برخورد با ایشان دارای روحیه قوی و آرامش قلب میشدند و درهمان موقع با خنده روئی و خوشروئی با رزمندگان اسلام صحبت میکرد.
توصیحات تصویر: شهید عرب در کنار شهید خرازی. منطقه عملیاتی بدر. اواخر سال 1363
منبع: پورتال تاریخ شفاهی لشگر 14 امام حسین (ع): www.lashkar14.ir
در عملیات محرم در تپه های 175 بودم. سردار شهید قربانعلی عرب مسؤولیت آنجا را به عهده داشت. به نگهبان ها گفته بود هر کس را در شب دیدید و ایست دادید و اسم شب را نگفت، بدانید که از این عرب ها و عراقی ها هستند و باید تیراندازی کنید.
یک شب برای سرکشی از خط حرکت می کند. در یکی از تپه ها یکی از نگهبان ها به او ایست می دهد و می پرسد کیستی؟ در جواب می گوید: عرب. نگهبان با شنیدن کلمه عرب شروع به تیراندازی می کند. خوشبختانه کنار او یک تخته سنگ وجود داشت و بلافاصله پناه می گیرد و فریاد می کشد تا پاس بخش می آید. آهسته به طرفش می آیند و او فریاد می زند: من عرب هستم، همان عرب خودتان، قربانعلی. آن شب به خیر گذشت. روز بعد شهید عرب می گفت: دیگر توبه کار شدم که در شب به نگهبان اسمم را بگویم.